۱۳:۰۷ - ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ - 17 February 2018
کد خبر: ۴۸۸۲۵
سیدمحمد بهشتی؛ رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی
البته علل مختلفی را می‌توان برشمرد؛ مثلا تقارن تاسیس سازمان زمین‌شناسی با زلزله بویین‌زهرا، ایفای نقش مرحوم تختی در این ماجرا، اوج‌گیری مبارزات سیاسی با رژیم پهلوی در آن سال‌ها و نظایر این.
ملت مالک، ملت مستاجراما به زعم بنده مهم‌ترین علت تحولی بود که از همین برهه زمانی در بینش و منش ما نسبت به سکونت در این سرزمین روی داد؛ همان چیزی که فهم ما از زلزله و به تبع آن کیفیت مواجهه ما با زلزله را نیز متاثر ساخت.

در تواریخ به دفعات از زلزله‌های مهیب شهر‌های معتبری، چون تبریز، شیراز، کاشان و... که بعضا این شهر‌ها را با خاک یکسان کرده خبری هست. حتی در متون از آن با عناوینی، چون بلا و مصیبت یاده شده ولیکن زلزله امری بعید و غیرمترقبه شمرده نمی‌شد؛ شاهدش آنکه به فاصله کوتاهی بازماندگان روی پای خود به جبران مافات و بازسازی از دست رفته‌ها می‌پرداختند.

از آغاز دهه چهل و حتی اندکی قبل‌تر، زلزله «از خلاف آمد عادت» دانسته و جبران خسارات ناشی از آن وظیفه دولت مرکزی پنداشته شد. از آن زمان نه فقط در موضوع زلزله که در دیگر مسائل خرد و کلان از برف‌روبی کوچه‌ها بگیریم تا تامین آب زراعی و آشامیدنی و دفاع از مرز‌های سرزمین کسی خود را متعهد نمی‌داند.

به عنوان مثال در جنگ‌های ایران و روس اگر اهل آذربایجان منتظر واکنش دولت می‌ماندند، ای‌بسا امروز تبریز نیز جزو ایران نبود. لیکن اهل آذربایجان خود را «مالک» قلمروشان می‌دانستند و دولت مرکزی را «خدمت‌رسان».

پیرو همین احساس مالکیت بود که زلزله سال ۱۱۹۲ ق. کاشان را با خاک یکسان کرد ولیکن کاشانیان قائم به ذات خود شهرشان را حتی بهتر از قبل بازسازی کردند و در آنچه به میراث گذاشتند کمترین اثری از شتابزدگی و رفتار سطحی دیده نمی‌شود.

اتفاقی که از دهه چهل به بعد رخ داد و در حادثه‌ای، چون زلزله بویین زهرا آشکارتر شد انصراف ما از مقام «صاحبخانگی» و استقرار در موضع «مستاجرین» بود؛ تا بدانجا که حتی نسبت به حیاتی‌ترین مسائل سرزمین‌مان کمترین اثری از تعهد و دلسوزی دیده نمی‌شود.

اگر تا پیش از این هر شهر یا روستا آورده و ارزشی منحصربه‌فرد در مقیاس سرزمینی داشت که باعث رنگین‌تر شدن سفره سرزمین می‌شد زان پس همه زیستگاه‌ها سهم‌خواه سفره‌ای از پیش آماده شدند.

طبیعی بود که وقتی اهل یکجا در بازسازی شهر خود نقشی نداشته باشند، آنچه از نو ساخته می‌شود منحصربه‌فرد نخواهد بود؛ برای همین غالب شهر‌هایی که در دهه‌های اخیر به دست دولت بازسازی شدند نه تنها عطر و طعم استثنایی خود را از دست دادند که عملا آثار مصیبت در چهره‌شان تا همیشه باقی ماند و تبدیل به «ناکجا» شدند.

البته به قیاس بیشتر قاعده‌ها در این میان استثنائاتی نیز وجود دارد به عنوان مثال چندی پیش با شهری به نام «اسلامیه» آشنا شدم که قصه جالبی دارد؛ زلزله سال ۱۳۴۷ شهر تاریخی تون را خراب کرد.

پس از زلزله دولت برای زلزله‌زدگان شهری در نزدیکی تون بنا کرد به نام فردوس. اما در این میان گروهی از اهالی نیز به ناحیه ییلاقی تون رفتند و در آنجا مستقلا باغشهری احداث کردند و «اسلامیه» نامش نهادند.

بدین اعتبار بازسازی اسلامیه پیرو همان سنت مواجهه با زلزله در این سرزمین بود و از این جهت سند مهمی است. این مواجهه ما را یاد دورانی افسانه‌ای می‌اندازد؛ دورانی که در همین پنج دهه آنقدر از ذهن ما دور افتاده که بیشتر به قصه‌های شاه و پریان می‌ماند.

دورانی که مهم‌ترین ثروت اهل هر زیستگاه «اهلیت» شان بود که با اتکای به آن پس از هر بحران به سرعت از شرایط عسر وحرج خارج می‌شدند و نه تنها در جبران مافات باری بر کسی تحمیل نمی‌کردند بلکه آنچه می‌ساختند یگانه‌تر و قیمتی‌تر از قبل می‌شد.

دورانی که اهل هر شهر خود را صاحبخانه می‌دانستند و در وهله نخست سعی می‌کردند مسائل‌شان را قائم به ذات خود حل و فصل کنند. روزگاری که ما سهیم در آبادانی سرزمین‌مان بودیم و نه سهم‌خواه منابع آن. روزگاری افسانه‌ای که ما مستقر در طبع فرهنگی خود بودیم؛ طبعی که سعادت را در گروی شکار منابع نقد نمی‌داند بلکه سعی می‌کند با پرستاری قوه‌ها را تشخیص دهد و فعلیت بخشد.

مثال اسلامیه باطل‌السحر تفکری است که یگانه راه ادامه حیات در این روزگار را از جا کنده شدن و عدم اهلیت و حتی مبارزه با مختصات و مقتضیات این سرزمین می‌داند. هرچند اسلامیه شهری کوچک است لیکن در تاریکی محض روشنی به قدر یک کبریت نیز برهان قاطع است.

منبع: اعتماد
نام:
ایمیل:
* نظر:
r_sar پربحث ترین r_sar
r_sar دیگر اخبار گروه r_sar